کالبدشناسي انرژيايي
علم فيزيک، در دوران نخستين فلسفهي يونان، در قرن ششم قبل از ميلاد و در يک نظام فرهنگي سنتي،
که در آن علم، فلسفه و دين از هم جدا
نبود، ريشه دارد و هدف آن کشف سرشت يا طبيعت بنيادين يا اساس حقيقي اشياء بود و
چنين گرايشي البته فصل مشترک همه مکاتب شرقي نيز هست.
گرايش به علم تجربي و جداشدن علم از متافيزيک و پرسشهاي بنيادين انسان عملاً از زمان ارسطو آغاز شد. پس از يک دورهي افول دانش تجربي در سدههاي ميانه, در عصر نوزايي, رهايي از نفوذ قيد و بندهاي کليسا،
عصر نويني را پيش روي فيزيکدانان قرار داد و گرايشي دوباره به طبيعت در ميان
انديشمندان پيدا شد. اما اين گرايش باز هم مبني بر تفکيکِ افراطي معنويت و علم و
البته روح و ماده، به عنوان دو قلمرو جداگانه و مستقل طبيعت، و لزوم کاهشگرايي در دريافت اشياء بود. اين تفکيک دکارتي به دانشمندان
اجازه داد تا با ماده، مانند يک پديدهي بيجان و ماشيني رفتار
کنند و جهان مادي را به صورت ماشين عظيمي که از تعداد زيادي قطعات مختلف تشکيل
يافته بود، بنگرند، چنين جهانبيني
مکانيکي به وسيله نيوتن استقرار يافت و زير بناي فيزيک کلاسيک شد (کاپرا، 1368).
فيزيک کلاسيک و
ديدگاه ماشينانگارانه
اسحاق
نيوتن (1727ـ1642) با ارائهي تفکر مکانيکي از پديدهها،
جهانبيني
فيزيکي عصرش را تغيير داد. وي اتمها را بلوکهاي
ساختماني بنيادين جهان توصيف کرد که بر اساس سازوکاري مکانيکي عمل مينمايد.
ماهيت انرژي در اين سيستم عبارت بود از ظرفيت انجام کار. معادلات حرکتي نيوتوني
قوانيني ثابت بود و کل هستي را بر پايه قوانين لايتغيري که خداوند در آن نهاده
است، تعبير و تفسير مي نمود. اما، به زودي محدوديتهاي قوانين
نيوتوني در نظريات ميداني[1]
مايکل فارادي[2]
و جيمز کلارک ماکسول[3]
, بر ملا شد.
فارادي و
ماکسول، با توليد انرژي الکترومغناطيسي توسط حرکت آهنربا، مفهوم ميدان را جانشين
نيرو کردند و نشان دادند که اين ميدان که به وسيله يک نيروي واحد توليد شده است،
خواه بار ديگري در مجاورتش باشد، خواه نباشد، ميداني موجود است و اين تحولي عميق
بود درادراک بشري از واقعيت فيزيک و درک اشياء و چيستي انرژي (همان منبع).
به اين
ترتيب در آغاز قرن بيستم فيزيکدانان دو نظريهي موفق
مکانيک نيوتن و الکترومغناطيس ماکسول را در اختيار داشتند، اما اکتشاف جهان اتمي و
زير اتمي[4]،
محدوديتهاي
غيرمنتظرهيي
در نظريههاي
کلاسيک آشکار نمود که منجر به تجديد نظر اساسي در بسياري از مفاهيم بنيادين فيزيک
شد. اين اکتشافات که با نظريات نسبيت اينشتين و فيزيک کوانتوم همراه بود، سرآغاز
عصر جديدي در فيزيک، به نام فيزيک نوين شد.
فيزيک نوين و معادلات
کي
در يک نگاه
اجمالي، نظريهي
نسبيت مربوط به مطالعهي پديدهها در سرعتهاي
بسيار بالا و نزديک به سرعت نور است و نظريه کوانتوم به مطالعه پديدههايي
در حدود ابعاد اتمي و زير اتمي ميپردازد.
آلبرت
اينشتين به هماهنگي ذاتي طبيعت اعتقادي راسخ داشت و در سراسر زندگي علمي خود به
کشف پايگاهي واحد براي فيزيک دلبسته بود. وي با ساخت چارچوبي مشترک براي
الکتروديناميک و مکانيک يعني دو نظريهي جدا از هم فيزيک کلاسيک، نخستين
گامها
را براي هدفش آغاز نمود. اين چارچوب به عنوان نظريهي نسبيت
خاص مشهود است.
طبق نظريهي
نسبيت، فضا سهبعدي
نيست و زمان پيوندي تنگاتنگ با آن دارد و به اين ترتيب دستگاه يکپارچه چهار بعديِ
(زمان ـ فضا) تعريف گرديد. مهمترين پيامد اين تغيير چارچوب اين
است که: ماده چيزي جز انرژي نيست. ارتباط بين اين دو متغير ماده و انرژي، در فرمول
مشهور اينشتين
که در آن E ؛ انرژي، m ؛ جرم و c ؛ سرعت نور هستند ، خلاصه شده
است. (همان منبع).
بروگلي[5]،
از پيروان انيشتين، معتقد بود که جرم و نور هر دو اشکالي از انرژي هستند که ميتوانند
به عنوان بخشي از يک موج توجيه شوند. اين تئوري سرآغاز، نظريهي
کوانتوم بود ( کوهاتسو، 2002).
براي درک
مفهوم کوانتوم مثالي ميآوريم:
"به
نظر ميرسد
که مقدار بعضي از کميتها هر عدد دلخواهي ميتواند
باشد. مثلاً شما هر مقدار آب که بخواهيد ميتوانيد
تصور کنيد. در حاليکه تعداد دانشآموزان يک
کلاس و يا تعداد الکترونهاي يک اتم و يا تعداد تخممرغهاي
موجود در يک جعبه هر عدد دلخواهي نميتواند باشند. بدين معني که مثلاً
تعداد الکترونهاي
موجود در يک اتم نميتواند 5/8 باشد و يا شما نميتوانيد
تعداد 78/25 تخممرغ از يک جعبه برداريد. کميتهايي که
تعداد آنها همواره با مضرب درستي از يک کميت بيان ميشوند، کميتهاي
کوانتومي ناميده ميشوند".
بدين
ترتيب، کمترين مقدار ممکن از هر کميت را مقدار پايه يا کوانتوم آن
کميت مينامند.
بحث کوانتيده بودن کميتها، از انرژي آغاز شد (همان منبع).
پذيرش
مفاهيم نظريهي
کوانتوم حتي پس از تکميل فرمولبندي آن هم آسان نبود و اثر آن بر
تصورات فيزيکدانان واقعاً تکان دهنده بود. آزمايشهاي
راترفورد نشان داده بودند که اتمها به جاي آن که سخت و تخريبناپذير
باشند از نواحي بزرگي از فضا تشکيل يافتهاند که در
آنها ذرات فوقالعاده
کوچکي حرکت ميکنند.
تئوري کوانتوم روشن ساختهاست که اين ذرات، بر خلاف اجسام صلب
متعارف در فيزيک کلاسيک، ماهيتي دوگانه دارند و گاهي به صورت ذرات و گاهي به شکل
امواج خود نمايي ميکنند.
از سوي
ديگر تمام قوانين فيزيک اتمي با زبان احتمالات بيان ميشود وقوع
يک رويداد اتمي را نميتوان با يقين پيشبيني
کرد. به اين ترتيب در مييابيم که طبيعت بر اساس واحدهاي
زيربنايي مجزايي از يکديگر بنيان نگرفتهاست، بلکه بيشتر به صورت يک بافت يا
شبکهي
ارتباطي پيچيده بين اجزاي مختلف يک کل، متظاهر است و اين همان راهي است که متصوفين
شرقي براي تجربهي اين جهان
پيمودهاند.
و به تعبير
جوزف نيد هام، در زماني که فلسفهي
اروپايي متمايل به يافتن حقيقت در جوهر بود، فلسفه شرقي گرايش به يافتن آن
در رابطه داشت.
اما، تئوري
کوانتوم و نسبيت درک خواص ذرات زير اتمي را تنها در يک زمينه نيرو سرشتي، يعني
شرايط در حال حرکت و پويا و عملي دو جانبه و تعاملي، ممکن دانستند. چنين برداشتي
از جهان هستي در فيزيک اتمي و زير اتمي، و
همچنين به شکل تصويري است از جهان با حرکات
موزون، رو به رشد و با سازماني انداموار[6]،
تصويري است از بزرگجهاني که در آن همهچيز در
سيلان و پيوسته در تغيير است و در آن تمام شکلهاي ايستا
و ساکن، تنها مفاهيمي غيرواقعي هستند.
تا جايي
که، مفهوم نيرو در فيزيک نوين جاي خود را به اثرات متقابل بين ذرات که به وسيلهي ميدانها صورت ميگيرد، دادهاست
و به گفتهي
نيرينگ:
"ميدان
در همهجا
و همهوقت
وجود دارد و هرگز پاک نميشود."
به اين
ترتيب خلاء, تهي نيست بلکه، محتوي تعداد بيشماري ذره است که به گونهيي
پايانناپذير
هستشده
و نيست ميشود
و ذرات در اين روند ضرباني از آفرينش و ويرانش، مجري يک رقص انرژي هستند که اين
سيلان بيوقفه
انرژي که در بي نهايت شکل و الگو در يکديگر ذوب ميشوند (کاپرا، 1368).
اين حرکت
موزون و بي پايان هستي نشان ميدهد که، خلاء به واقع يک فضاي خالي
زنده است که در آن ارتباطي پويا بين ذرات وجود دارد. چانگ زاي (1020ـ
1077م)، حکيم چيني، اين يافتههاي فيزيکدانان را، خيلي پيشتر
چنين بيان نمود:
"بيکراني
فضا، اگر چه تهي بزرگ خوانده شده، يکسره تهي نيست، بلکه سرشار از چي است. در واقع
چيزي چون تهي يافت نميشود." (جاي و جاي، 1369).
انرژي چي
يا کي هم مانند ميدان کوانتومي به مثابهي شکل رقيق و غيرقابل درک ماده که
در سراسر فضا حضور داشته و ميتواند درون اجسام صلب متراکم شود،
مفروض ميگردد.
چانگ زاي در جاي ديگر ميگويد:
"وقتي
که انرژي چي متراکم ميشود، حالت و کيفيت مرئي شدنش به
گونهاي
است که گويا شکلهايي از "اشياي خاص" ظاهر شدهاند
و هنگامي که انرژي چي پراکنده ميشود مرئي بودنش از بين رفته و شکلها
در هم تابيده ميشوند.
"
به اين
ترتيب اين انرژي به طور منظم متراکم شده و دوباره پراکنده ميگردد
و در اين گير و دار تمام شکلهايي را که سرانجام در فضاي خالي،
فاني ميشود
به وجود ميآورد.
اين خلاء عظيم نميتواند شامل چيزي جز انرژي کي باشد و اين انرژي نميتواند
متراکم شود، مگر براي تشکيل اشياء و اين اشيا نميتوانند از
هم بپاشند مگر براي اين که يکبار ديگر آن خلاء عظيم را تشکيل
دهند.
به اين
ترتيب انرژي کي هم مانند تئوري ميداني کوانتومي نه تنها جوهر زيربنايي تمام اجسام
مادي است، بلکه حاصل اعمال متقابل آنها به شکل امواج نيز هست.
از سوي
ديگر، مفهوم ريکي،
يعني ري، که معني اصلي آن ، حرکت و جريان همه اشياء و نظم طبيعت است، پويا بودن جهان هستي را نشان ميدهد.
حکماي چيني نيز ، جهان را به صورت جريان پيوستهي تغييرات مينگريستند.
يکي از دلايل درگير نشدن علم پزشکي با اين مفاهيم و سعي در درک کالبد انرژيايي اينست که پزشکي مدرن هنوز بر پايه مفاهيم مکانيکي نيوتوني و منطق کاهشگرايانه دکارتي است (کوهاتسو، 2002 ) و پيشرفتهاي نوين دانش فيزيک را باور نکرده است. به تعبير ديپاک چوپرا، حرفهي پزشکي هنوز درگير "جهش کوانتومي" نشده و واژهي کوانتوم، کاربرد باليني خاصي ندارد. درمان کوانتومي از پديدههاي بيروني و فنآوريهاي پيشرفته فاصله ميگيرد و به سوي عميقترين هستهي اصلي نظام ذهن ـ بدن حرکت ميکند. روند درمان ، از اين هسته اصلي آغاز ميگردد. براي رسيدن به اين نقطه و يادگيري شيوههاي درماني، ميبايد از سطوح بيروني بدن گذشت و به نقطه پيوست ذهن ـ بدن رسيد. نقطهيي که آگاهي، تأثير خود را آغاز مينمايد (چوپرا، 1383).
به تعبير دزيماکو [7] ، فيزيک نوين سازگاري بيشتري با سنتهاي پيشين دارد و چارچوب مناسبتري براي
درک و مفاهيم سنتي درمان است.
انرژيپزشکي، در
تلاش است که با به کارگيري نگرشها و مفاهيم
فيزيک نوين، ماهيت ساز و کارهاي اين نظامهاي را توجيه و بيان کند.